خویشتن

یادداشت هایی درباره همه چیز

خویشتن

یادداشت هایی درباره همه چیز

رفتن و آمدن

 

 

حیرت مرگ

 

 

پنجره را باز می کنم همسایه جدیدمان با تمام وسایل خانه شان از راه رسیده همسایه قدیم مان بیش از چهل روز است که به آن سورفته وبه نور تبدیل شده دیگر نمی ترسد از اینکه بچه هایش خانه رابفروشند تا محل قدیمی را کوچ کند ودراین شهر بزرگ گم شود دیگرخسته با دلی غمگین کناربا جه تلفن نمی ایستد تا کسی شماره ای را که در دست دارد برایش بگیرد هنوز پرده ها پنجره ها را نپوشانده اند اوحالا نامرئی شده و دارد در چیدن وسایل خانه به همسایه جدید کمک می کند  حتما داستان آن شبی را که از غم در به دری  در بستر تنهایی اش مرد را فراموش کرده.

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد