ولوله ای به پا شده
همه چیز از یک پنجره شروع شد پنجره ای رو به خیابان و چشم هایی که نظاره گراتفاقاتی بودند
امروز سقا خانه چای می داد کم کم خیابان شلوغ شد و زن و بچه ها چای به دست این سووآن سومی رفتند کم کم پرچم های قرمزوسبزبا نام حسین و عباس(ع) در میان شلوغی ها رویدند ودسته های عزا دار در ستون هایی منظم زنجیر زنان به حرکت در آمدند بلند گوی هر دسته ای که از خیابان می گذشت از غمی بزرگ می خواند و همسایه ای که همیشه برای دسته ها اسفند دود می کند آسمان خیابان را مه آلود کرده بود وبادی که به خنکی و آهستگی خود را از پنجره میهمان خانه می کرد بوی محرم را در خانه به پرواز در می آورد زنگ خانه پی در پی به صدا در می آمد و بدون هیچ پرسشی تند تند باز می شد یکی که می آمد دیگری می رفت بچه یازده ماه هم برای بیرون رفتن بی طاقت شده پنجره با تمام شیشه هایش صدایم می کند دیگر ازدسته های بچه ها خبری نیست بچه هاعلمداردسته های بزرگ شده اند ودرانتهای صف بلند هیات ها زنجیرمی زنند
سلام
محرم هم حال و هوای خویش داره...